نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

تنهام .تنهای تنها ..احساس می کنم برای همه غریبه ام . غریبه .برای او برای تو.برای تو .برای تو ...برای همه ..حتی برای خودم ... حتی خودم هم خودم رو نمی شناسم .نمی دونم چرا ؟چی شده ..............؟ ولی خوب می دونم که نمی تونم وخسته شدم . از این همه نقش بازی کردن ها . در پوست این وآن بودن ها .در فکر هیچ بودن وبه پوچ کوشیدن . از خودم رو به کوچه علی چپ زدن ها . از همه چیز .از آمدو شد های روزانه . خنده های عام فریبانه وغصه هایی که قصه هاشون سخت طولا نی است ........ از صبری که برای خودم خریدم صبری که نه تموم شده نه میدونم که تهش وعاقبتش کجاست .....؟ نمی دونم .. اما اگه دل شکسته اینه .من امشب /الان دلم شکسته است ... اگه تنهایی .غربت .د لواپسی اینه من امشب تنهام .غریبم ود لواپسم .............. مثل هر شب /هر روز وهر ساعت دیگه ... بار اولم نیست ..اما خوب چه کنم ؟ عادتم شده ..مونسم دل سیاه شب وهمدمم سفیدی کاغذ وسیاهی قلمم .. وعینکم که بیشتر از خودم /خودم ودور وبر م رو وهمه چیز رو میبینه ....احساس می کنه در ک میکنه اره باز امشب تنهام .. تنهای تنهای تنها ............. وتو اروم خوابیدی خواب .خواب خواب ....

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد. زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: "چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟" دخترک پاسخ داد: "من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!" باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

عجيب حالم از اين زندگی به هم خورده ست هميشه روزنه هايش برايم افسرده ست عفونت دهن آسمان و گند زمين تمام پنجره ها را يكي يكي خورده ست همه شب از دمل ماه چرك مي تابد و دست هاي خيابان شهر پژمرده ست فرار مي كنم از هر چه بود و هر چه هست كه مرده شور مرام زمانه را برده ست به تو چطور بگويم به زندگي خوش باش؟ كه بوي گند مشام تو را هم آزرده ست بيا و دفتر دل را دوباره دوره كنيم ببين چه زشت ورق هاي عمرخط خورده ست؟ ...وگور ساكت ساعت كه بر رف افتاده براي عقربه اي كه از ابتدا مرده ست

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

برگ پاييز شدي ريختن را ديدم روي دستان ملائك بدنت را ديدم تو كه رفتي به خدا، داغ به قلبم دادي آيه الكرسيِ روي كفنت را ديدم مثل چوپان غريب وطن مادريم پشت وزن غزلم ني زدنت را ديدم بي تو اينجا همه ي آينه ها تب دارند من خودم مُهر سكوت دهنت را ديدم ميروي و به خدا مي سپري شعرم را بارش درد ز چشمان ترت را ديدم رفتي اما دل من باور اين داغ نداشت تا كه اعلاميه ي پر زدنت را ديدم بوي پيراهن تو قافله سالارم شد مثل يعقوب شدم گم شدنت را ديدم به خدا پاكي تو در نظرم ثابت شد تا كه آن زخم سر پيرهنت را ديدم از تو پنهان كه نشد قافيه كم آوردم با سماع غزلم سوختنت را ديدم...

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

چه سرد و دردناک است این تاریکی جثه ای ستبر و خوابگهی به این باریکی نه شور و صداییست در این نزدیکی پر قویم چه شد، خاک و نمناکی نه امید به دیدن صبح بود در من این چه رختیست که پوشیده ام بر تن یعنی دگر بیدار نمی شوم ز خواب دریغ از نور شمعی و شبتاب پس چرا آشنایی برم نمی آید پس چرا صدایی مرا نمی خواند چرا نمی شود این سنگ باز شود تنم ز دستان مادرم ناز شود چگونه باز گردم به خانواده خویش چقدر خون بها دهم تا شبم شود شب پیش چرا چشمان دلربایم را بستند چرا دوستانم به سوگ بنشستند چرا مرا ز گور در نمی آرید من که خود پشیمانم چرا بی گناهییم را نمی خوانید مرا در دل خاک کاری نباشد چرا اینجا به من بوی یاری نباشد تن این مرا که خاک نمی باید من که زنده ام چرا دستانم توان نمی یابد چرا نفس را دریغ کرده اید ز من مگر مرده ام که کرده اید مرا به تن کفن نگویید مرده ام که خدا هم باور نمی کند مگر می شود مادرم مرا به خاک رها کند چرا ناتوانم بایستم به پاهایم کجا دفن کردید آرزوهایم خدایا رهایم بکن زین قفس فقط قدر و میزان یک دم نفس مرا تاب این رعب وحشت مباد نبردم بزرگی و مهرت ز یاد چو بیدار گشتم زین خواب سخت تب مرگ از حال و جانم برفت خدایا که شکرت همش خواب بود دل تیره قبر و شب روشن از نور مهتاب بود خدایا رهایم مکن بر خودم هیچ دم مینداز از من بی خبر چشم هم مگر من به تن روح و جان دوختم که با اذن خود اندرش آتش افروختم که گر این جهان همچو زندان شود خدایش برش چون نگهبان شود اگر باشدت تا گریزی ز بند بلاشک اسیری به دست نگهبان ز رحمانیش چشم بر هم مبند

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

پروردگارا تو را شکر می کنم برای تمام نعماتی که به من ارزانی داشتی برای تمام روزهای افتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی. برای غروبهای ارام وشبهای تاریک و طولانی تو را شکر میگویم برای سلامتی و بیماری برای غمها وشادیهایی که امسال به من عطا کردی. تو را شکر می گویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز پس گرفتی. خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار ، دستان یاری رسان ، برای همه ان عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم. شکر برای تمام گلها و ستارگان ، برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند. خدایا تو را شکر میگویم برای تنهاییم ، برای مسائل و مشکلاتم ، برای تردیدها و اشکهایم ، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد. تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم ، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای ، برای غذایم و برای براورده کردن تمام نیازم. امسال چه چیزی در انتظارم است. پروردگارا همان را میخواهم.که تو برایم خواسته ای. تنها از تو میخواهم،آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر انچه بر سر راهم قرار میدهی تو را ببینم و خواستت را. انقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل ، عشق نسبت به خودت و انان که در اطرافم هستند. پروردگارا ، به من بردباری ، فروتنی ، و تسلیم و رضا عنایت فرما ، خدایا مرا آن ده که مرا ان به ، و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم. پروردگارا ، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا ، ذهنی هوشیار ، و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بر دیده منت بپذیرم. خدایا ، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطاکن و صلح و دوستی و ارامش بر قلوب انسانها حاکم گردان. آمین

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست ناچار این پرواز را این بار باور میکنم یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

عزیزم دلم گرفته دلم برایت تنگ شده دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و هیچگاه نیز به پایان نمیرسید به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ، من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ، تو هم دلت برایم تنگ شده؟ هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز برای دیدنم لحظه شماری میکنی؟ هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟ طاقت دوری تو را ندارم عشق من ، مگر من جز تو چه کسی را دارم ، تو را دارم که دنیای منی خدایا این دنیای زیبا را از من نگیر دلم برای دنیایم تنگ شده دنیای من دلم گرفته ای دنیای من راستی خیلی میترسم! میترسم تو را از دست بدهم … میترسم دوباره تنها شوم ، دوباره همسفر غمها شوم بیا در کنارم تا آرام شوم ، بیا در کنارم تا دوباره خوشحال شوم بیا در کنارم تا دوباره دنیای زیبای خودم را از نزدیک ببینم عزیزم خیلی دلم برایت تنگ شده …


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.